برمودا 13
تو عزیزتر از آنی که از آن من شوی..؛ بدرود!!!
رفتنو رفتنو رفتن اینو انگار رو پیشونیمون نوشتن .... و این بار نوبت خودم رسید شاید باید از خیلی وقت پیش اینکارو می کردم راستش مشکلاتم خیلی زیاد شده یه زمانی شادی هام و غم هام رو اینجا می گفتم ولی .... ممنون که بودید و یاری کردید حس می کنم که جاده منتظرم دیگه نشستن پشت این پنجرها فایده نداره کی می دونه شاید یه روز به هم رسیدیم راستی تو این روزا فکر کنم دل یکی و شکستم امیدوارم منو ببخشه خدا می دونه که خیلی دوسش دارم امیدوارم شرایط عوض بشه تا بتونم برگردم تا اون موقع که بشه برگشت ... هیچ وقت فراموشتون نمی کنم... دیگه وقت رفتن موسم دل کندن جاده منتظره.... توی ذهنم تو رو آزاد میکنم با خودت همراه میکنم توی کوچه خودمو، میرم اونجا که هواش، ابری باشه دل ما شاد بشه از بارون اون ابرا، زیر بارون، پا به پا میریم اونجا، که خدا شاد بشه شاید اینجا رو خدا راه بده... ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم..... و من اندیشه کنان غرق این پندارم.... که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!







































