تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
گریه رابه خنده بفروش که خراب خندهاتم هنوز مثل قدیماهوادارچشاتم
عربه تودیشدشش میشاشه همه میخندندولک چیه یخچال ندیدیدآف کنه
هیچ وقت نزاریه دیونه بوست کنه همیشهب بزاریه بوس دیونت کنه
زندگی عشق استعشق افسانه نیست آنکه عشق راآفریددیوانه نیست عشق آن نیستکه کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی
من از عمرم چه فهمیدم؟نفهمیدم چه فهمیدم.همان اندازه فهمیدم که فهمیدم نفهمیدم...(قسمتی ازدفترخاطرات یک ترک...)
آن شب که دلي بود به ميخانه نشستيم
آن توبه صد ساله به پيمانه شکستيم
از آتش دوزخ نهراسيم که آن شب
ما توبه شکستيم، ولي دل نشکستيم




عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري



مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه.
اگر ما را كسي فهميد با من
اگر راز تو را پرسيد با من
اگر از عاشقي ترسيد با من
اگر احساس دل رنجيد با من
اگر دنيا به ما خنديد با من
اگر كوتاهي از من بود با من
اگر اندوه با من بود با من
اگر من بودم و غم بود با من
اگر من رفتم و غم رفت با تو……

