تبليغاتX
برمودا 13
ای زیباترین زیبایان؛بدرود

خدايا وحشت تنهايی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نيست

در اين عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم، روا نيست

شبم طی شد کسی بر در نکوبيد

به بالينم چراغی کس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اين همه بيگانگی سوخت

به روی من نمی خندد اميدم

شراب زندگی در ساغرم نيست

نه شعرم می دهد تسکين به حالم

که غير از اشک غم در دفترم نيستUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد

بيا در کلبه ام شوری برانگيز

بيا شمعی ببالينم بياويز

بيا شعری به تابوتم بياويز!

دلم در سينه کوبد سر به ديوار

که : (اين مرگ است و بر در می زند مشت!)

بيا ای همزبان جاودانی

                 که امشب وحشت تنهايی ام کشت.

 نياز بود و من بودم

نياز رفت،من ماندم

نوشته شده توسط مسعود در ساعت 1:5 | لینک  | 

           

ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي


با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي


وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟


ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب بي خبر برگردي


من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي


پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي


وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

نوشته شده توسط یکی دیگه در ساعت 0:4 | لینک  | 

من قاتل بزرگی هستم

من مثل سرطانیم که توی خونش افتادم

یه روز خودمون را توی یه زندان کردیم و کلیدش را گم کردیم

گفتیم وقتی بیرون بیایم اول باید همدیگر را بکشیم

گفتیم بیرون یه تیرباره که ما را هدف گرفته

گفتیم زندان ما به اندازه یه دنیا جا داره

گفتیم که همدیگر را مصلوب می کنیم

و کردیم............

اول خودش خواست که بیاد بیرون

حالا اون تیرباره ما را نشونه گرفته

نه من را اوّلِ اوّل خودش را

 دستهای من را نگاه کن ... خونی ِ خونیه

اون داره می میره.....

تقصیر من نبود خودش این عهد را بست

خدا شنید

گفت باید سر عهدتون می موندید.....

من قاتل وحشتناکیم..

من هیچوقت از این درد رهایی ندارم

به دستهای من نگاه کنید..............

 

نوشته شده توسط مسعود در ساعت 23:39 | لینک  |