تبليغاتX
برمودا 13
ای زیباترین زیبایان؛بدرود

 

پس بشنو حرف دلم را كه من تحمل ميكنم تا به زندگي ام برسم
اين من هستم كه روزي به تو لبخندي نفرت انگيز خواهم زد
و خواهم گفت كه به عشقم رسيدم
خداوندا اميدم را از من نگیر كه تنها او را عاشقانه ميپرستم
اي عشق شكنجه هايت را تحمل ميكنم فقط به خاطر اينكه
دوستش دارم
محال است كه از تو بگذرم
 

نوشته شده توسط مسعود در ساعت 2:23 | لینک  | 

 
 
مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم...
اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
مي خواهم با تو گريه كنم
... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم.
 
دائم برای دین هم دیر می کنیم
وقت قرارها همه تاخیر می کنیم
اول برای عشق همه تند می دویم
اما اواسطش همه گیر می کنیم
 
 
نوشته شده توسط مسعود در ساعت 1:46 | لینک  | 

 

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آروزي مرواريد،
همچنان خواهم راند
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر، اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آئينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود
دور بايد شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت درياها شهري ست
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف

خاك موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساططير مي آيد در باد

پشت دريا شهري ست
كه درآن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

پشت درياها شهري ست!
قايقي بايد ساخت .


نوشته شده توسط مسعود در ساعت 1:28 | لینک  | 

باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
نوشته شده توسط یکی دیگه در ساعت 2:21 | لینک  | 

وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن.

اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم.

اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن.

اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه.

به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره.

هنوزم اين افکار داره ديوونم ميکنه.وقتی اين قضيه هم که دوستم نداری ....وای

داد از اين همه تنهايی.بازم ميگم حکايت من به کسی می مونه که با چنگ و دندون می خواد توی طوفان شن چادر پاره ای که تنها سر پناهشه رو حفظ کنه ولي...

باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که ديوونتم که دوست دارم که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم.

ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه.

ديروز خيلی برات دعا کردم .خواستم تا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی.

ياد تو هميشه همراه منه....ولی تو از من فراری.

تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری

نوشته شده توسط مسعود در ساعت 2:20 | لینک  | 

در تکاپوی ذهن و وجودم جویای کسی بودم که مرا بفهمد
وکاوشگر زمانی بودم که دراغوش پر از مهرش ارام گیرم
نیازم را پاسخ گوید و زیباترین عشقهای عالم هستی را برایم به ارمغان بیاورد
 
امروز و هر روز با مهر به سراغت میایم،ای گل همیشه بهاری من
امروز هم مانند دیروز،اما امید وار تر از هرروز ای گوهر وجودم به دیدنت می ایم
تا مرا دریابی،،،،که عاشقت هستم و وفادارت،
 
تورا از میان کمیاب ترین،گرانبها ترین،زیبا ترین و.....جستجو نموده ام
برایم عزیز ترین عزیز هستی،دوستت دارم محبوب من
 
روح و وجودم،هیچ گاه نمیخواهم حتی لحضه ای تورا غمگین یا خسته و افسرده
بنگرم،چون وجودم از وجود تو نشاط میگیرد،تو نیمه وجود منی
بی تو هیچم،مرا دریاب ای همه زندگیم،من تورا میستایم
 
برایت میخندم تا تو هم بخندی
برایت میگویم تا تو زیباترین و رنگین تر برایم بگویی
مرا همسفرت کن ،باشد تا در کنارت ارام گیرم
 
قلب من ،احساس من،نیاز من،هستی من،تورا میستایم
انسان که شایسته ات هست.تو را میفهمم انسان که دوستم بداری
تورا میخوانم ان دم که مرا بخوانی،
 
تو مهتاب اسمان ارزو هایم هستی
معشوق من،مجنون من،مهربان من،نفس من،زندگی من،بهار من،هستی من
دوستت دارم.
نوشته شده توسط مسعود در ساعت 1:43 | لینک  | 

خدايا وحشت تنهايی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نيست

در اين عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم، روا نيست

شبم طی شد کسی بر در نکوبيد

به بالينم چراغی کس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اين همه بيگانگی سوخت

به روی من نمی خندد اميدم

شراب زندگی در ساغرم نيست

نه شعرم می دهد تسکين به حالم

که غير از اشک غم در دفترم نيستUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد

بيا در کلبه ام شوری برانگيز

بيا شمعی ببالينم بياويز

بيا شعری به تابوتم بياويز!

دلم در سينه کوبد سر به ديوار

که : (اين مرگ است و بر در می زند مشت!)

بيا ای همزبان جاودانی

                 که امشب وحشت تنهايی ام کشت.

 نياز بود و من بودم

نياز رفت،من ماندم

نوشته شده توسط مسعود در ساعت 1:5 | لینک  | 

 

مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام , آرام
مي گذشت از مرز دنياها
روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم كدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا مغلوب ديرينم ؟
بگذرم گر از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم

از دوست داشتن گفتم ازمن بيزار شدي . ازعشق گفتم از من متنفر شدي . از ماندن گفتم ازمن دور شدي تو اي دوست بيا به من بياموز چگونه دوست داشتن را . بياموز معني عشق را وهميشه دركنارم بمان

نيمه شب صورتم را به خدا خواهم كرد
ازخدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد
تا جان دارم و درسينه نفس
به تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد

هر لحظه هر كجا
نگاهم تو را جستجو مي كند
ثانيه ها را براي ديدن تو مي شمارم
قلب من در كنار قلب تو مي تبت
روح من تو را صدامي زند
من تو را مي خواهم

 همین

نوشته شده توسط مسعود در ساعت 23:47 | لینک  | 

برای او که آرزو می کردم خواننده شعرم باشد

"راستی شعرم را می خواند؟"

بهار من

 

وای، باران؛   باران؛

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاهامی بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (بهار)منی، تو گل یاسمنی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
 
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

 

 

در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

-که مرا، زندگانی بخشد.

وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

 

 

من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
آه می بینم،می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
 
 
 
آرزومی کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
- کاشکی شعر مرا می خواندی!-
 
 
وقتی تو نیستی، خورشید تابناک،
شاید دگر درخشش خود را،
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد. و هر گیاه،
از رویش نباتی خود، بیگانه می شود.
 
افسوس!
آیا چه کسی تو را،
از مهربان شدن با من، مایوس می کند؟
 
ای مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
 
ای قامت بلند مقدس،تندیس جاودان،
ای مرمرسپید،
 
ای قامت بلند ای از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسی پاکبازتر
ای آفتاب تابان
از نور آفتاب بسی دلنوازتر
ای پاک تراز برفهای قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد می کنی.
وبا نوازشت،این خشکزار خاطره ام را،
آباد می کنی.
ای مرمر بلند سپید،ای پاکی مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زین سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
ای آفریده من،با واژه های ناب
     در معبد خیالی خود ساختم تو را.
 
اما،ای آفریده من!
-نه، ای خود تو آفریده مرا،
-اینک،
با من چه می کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!
!

 

ای بلند اندام،سیاه جامه به تن،دلبر دلیر، آن شیر

بیا که دیده من

به جستجوی تو گر از دری شده نومید

              گمان مدار که هرگز

                      -دری دگر زده است

در انتظار امیدم،در انتطار امید
طلوع پاک فلق را،چه وقت آیا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم دید؟؟؟!!!
تو ای گریخته از من! حصار خلوت تنهایی مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادی؟
مگر به خواب ببینم،
- شبی بدین شادی
 
اگر تو باز نگردی،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت:"که بر نمی گردی"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه،
همیشه بی تصویر،همیشه بی تعبیر
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
ای دو چشم،روشن باش!(
فانوس روشن باش)

من ندانم که کیم ،من فقط می دانم

                    که تویی،شاه بیت غزل زندگیم

نوشته شده توسط  در ساعت 2:10 | لینک  | 

بازجمعه شددلم گرفت
همچوكودكي بهانه مي كند
باز من
تنها شدم بيا
بياكه سازهم گلايه مي كند
دوباره تنگ شد دلم
نغمه خوان غصه شد دلم
بازجمعه شدمنم تنها
منتظر به ره مانده

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌ نرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمون ‏‏... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :‌بمون ... اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

نوشته شده توسط  در ساعت 2:28 | لینک  | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:11 | لینک  | 

اگر ما را كسي فهميد                   با من

اگر راز تو را پرسيد                        با من

اگر از عاشقي ترسيد                   با من

اگر احساس دل رنجيد                   با من

اگر دنيا به ما خنديد                      با من

اگر كوتاهي از من بود                    با من

اگر اندوه با من بود                        با من

اگر من بودم و غم بود                    با من

اگر من رفتم و غم رفت                   با تو……

نوشته شده توسط  در ساعت 3:41 | لینک  | 

می نويسم آری من می نويسم
از عشق برايت حرف می زنم
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم
نوشته شده توسط  در ساعت 1:47 | لینک  | 

عشق يعنى انتظار و انتظار

عشق يعنى هر چه بينى عکس يار

عشق يعنى شب نخفتن تا سحر

عشق يعنى سجده ها با چشم تر

عشق يعنى ديده بر در دوختن

عشق يعنى از فراقش سوختن

عشق يعنى سر به در آويختن

عشق يعنى اشک حسرت ريختن

عشق يعنى لحظه هاى ناب ناب

عشق يعنى لحظه هاى التهاب

عشق يعنى بنده فرمان شدن

عشق يعنى تا ابد رسوا شدن

عشق يعنى گم شدن در کوى دوست

عشق يعنى هر چه در دل آرزوست

عشق يعنى يک تيمم يک نماز

عشق يعنى عالمى راز و نياز

عشق يعنى يک تبسم يک نگاه

عشق يعنى تکيه گاه و جان پناه

عشق يعنى سوختن يا ساختن

عشق يعنى زندگى را باختن

عشق يعنى همچو من شيدا شدن

عشق يعنى قطره و در يا شدن

عشق يعنى پيش محبوبت بمير

عشق يعنى از رضايش عمر گير

عشق يعنى زندگى را بندگى

عشق يعنى بندگى آزادگى

نوشته شده توسط امير در ساعت 20:23 | لینک  | 

vسال سقوط سال فرار

vسال گریز و انتظار

vفصل شکفتن فلز

vسال سیاه دوهزار

vسال سقوط عاطفه

vتابی نهایت زیر صفر

vنهایت معراج ذهن

vاندیشه تفصیر صفر

vتو ذهن ماشین های سرد

vمعنای عشق واحتیاج

vروی نوار حافظه

vیعنی یه درد بی علاج

vسال به بن بست رسیدن

vپنجه به دیوار کشیدن

vاز معنویت گم شدن

vتن به غریزه بخشیدن

vقبیله یعنی یه نفر

vهم خونی معنا نداره

vهمبستگی خوابیگه

vتعبیر فردا نداره

vسال سقوط سال فرار

vسال گریز و انتظار

vپاییز تلخ و بی بهار

vسال سیاه دو هزار

vسالی که خون تو رگها نیست

vقلب فلزی تو سینه است

vوقتی که تصویر زمان

vشکستگی یه ایینه است

vقبیله یعنی یه نفر

vهم خونی معنا نداره

vهمبستگی خوابیه که

v                       تعبیر فردا نداره

v                       تواون روز های که میاد

v                       کسی به فکر کسی نیست

v                       هر کی به فکر خودشه

v                       به فکر فرید رسی نیست

v                       همه به هم بی اعتنا

v                       حتی به مرگ همدیگه

v                       اگه کسی کمک بخواد

v                       کی می دونه اون چی میگه

v                       توی کتابا ی لغت

v                       سفیده برگا همیشه

v                       نه دشمنی نه دوستی

هیچی نوشته نمی شه نوشته شده توسط امیر
نوشته شده توسط امير در ساعت 14:5 | لینک  | 

زندگی رودوست دارم نه در قفس

عشق رادوست دارم نه برای هوس

تورا روست دارم برای آخرین نفس

نوشته شده از امیر

 

نوشته شده توسط امير در ساعت 14:2 | لینک  |